عذاب را آماده باش

یکی از دانشمندان و علمای مذهبی قوم بنی اسرائیل، مردمان را از رحمت خدای تعالی نومید می کرد و کار را بر ایشان سخت می‌گرفت. هر که نزد او می‌رفت تا راهی برای توبه بیابد، او همه راه‏ها را به روی او می بست و به وی می گفت:
«فقط عذاب را آماده باش.»
مرد دانشمند مُرد. او را در خواب دیدند.
گفتند:
«چگونه‏ای و خدایت را چگونه یافتی؟»
گفت:
هر روز صدایی به من می‏گوید:
«تو را از رحمت خود نومید و محروم می کنم، آنسان که در دنیا، بندگانم را از من ناامید کردی.»

جهت‌ غسل‌

از ابومنصور سجستاني‌ از فقهاي‌ زمان‌ خود پرسيدند: وقتي‌ در صحرا به‌ چشمه‌اي‌ برسيم‌ و بخواهيم‌ غسل‌ كنيم‌، به‌ كدام‌ جهت‌ رو كنيم‌. گفت‌: به‌ سمتي‌ كه‌ لباس‌هايتان‌ هست‌ تا دزد نبرد.

تو نيز مانند من كن

سلطان محمود در زمستاني سخت به طلحك گفت كه با اين جامه يك لا در اين سرما چه ميكني كه من با اين همه جامه مي لرزم. گفت: اي پادشاه تو نيز مانند من كن تا نلرزي.گفت:مگر تو چه كرده اي؟گفت:هر چه جامه داشتم همه را در بر كرده ام.

گربه همسايه

کسي مهمان سفره بخيلي بود. گربه اي آمد . ميهمان لقمه اي را براي او انداخت. گربه لقمه را خورد. مهمان خواست لقمه دوم را بيندازد که صاحب خانه گفت: اين گربه مال همسايه است

سرآمد صبر و بردباري

شخصي از بخيلي پرسيد : چه وقت من در صبر و بردباري سرآمد همه مردم خواهم شد؟ گفت: وقتي که کسي نان تو بشکند [بخورد] و تو سرش را نشکني!

اسراف در آخرت

بخيلي در خواب ديد که حاتم طايي به مردم نان مي دهد. به او گفت: تو در دنيا اسراف مي کردي، در آخرت هم اسراف مي کني!

زيان دندان

بخيلي را ديدند که در بازار اره اش را مي فروشد. علتش را پرسيدند. گفت: هر چيز که دندان دارد، نگاه داشتن آن در خانه زيان دارد.

بيت المال

يکی از قضات خواست که با ظريفی مطايبه کند، گفت از تو مساله ای می پرسم بايد که جواب به صواب گويی. گفت: آنچه دانم به عرض رسانم و اگر ندانم از جناب قاضی استفاده مينمايم . قاضی گفت : سگی از بامی به بامی جست و بادی از او رها شد ،تعلق به صاحب کدام بام دارد؟ گفت: هر بام که نزديکتر باشد، گفت :هر دو بام برابر است، گفت:نصفی به صاحب اين سرا ونصفی به صاحب سرای ديگر، گفت: اگر صاحب هر دو سرا غايب باشند،گفت:بيت المال است و مال غايب تعلق به جناب قاضی دارد!

ما فرستاديم نوح را

عربي صبح به مسجد درآمد كه نماز گزارد و مستعجل بود كه مهم ضروري داشت، پيشنماز بعد از فاتحه سوره نوح بنياد كرد و چون گفت :انا ارسلنا نوحا...(ما فرستاديم نوح را) باقي آيه از يادش برفت و حصر شد و سكوت او دير كشيد ، عرب را طاقت نماند گفت: ايهاالقاري، اگر نوح نميرود ديگري را بفرست و ما را آزار مده!

ستاره شناسي

ستاره شناسي به فقيري گفت : " ستاره شناسي مي داني ؟ آيا ستاره ها را مي شناسي ؟ "
فقير گفت : " آيا كسي هست كه چوب هاي سقف خانه ي خود را نشناسد.؟! "

بز بيچاره

 ملانصرالدين دو تا بز داشت. يکي از آنها فرار کرد و ملا هر چه دنبالش کرد به او نرسيد.برگشت و افتاد به جان آن يکي بز بيچاره. رفيقي او را ديد و گفت: ملا، اين چه کاري بود که کردي؟ ملانصرالدين گفت: شما نمي دانيد! اگر اين يكي هم بسته نبود از آن يکي تندتر مي دويد.

طبيب با شعور

مادر ملا مريض شده بود. ملا طبيبي را بالاي سر او آورد. طبيب گفت: دواي اين زن فقط شوهر کردن است. مادر ملا رو به پسرش کرد و گفت: به به! عجب طبيب با شعوري!

اندازه علم

ملا بر بالاي منبر رفته بود و طبق معمول داشت اراجيف به هم مي بافت. شخصي از او سوالي کرد. ملا گفت: نمي دانم. آن شخص عصباني شد و پرسيد: تو که چيزي نمي داني براي چي بالاي منبر مي روي؟ ملا گفت: من به اندازه علمم تا اين بالا آمده ام اگر مي خواستم به اندازه جهلم بالا بروم که تا حالا به آسمان رسيده بودم.

ملاي خوش شانس

روزي پانصد دينار از پولهاي ملا را دزديدند. ملا به مسجد رفت و دست به دعا برداشت که: خداوندا کاري کن که پولهاي من پيدا شود. يکي از تاجرهاي شهر هم که کشتي اش در حال غرق شدن بود آنجا بود. او هم از خدا مي خواست که اموالش سالم به دستش برسد و اگر دعايش مستجاب شود پانصد دينار به ملا بدهد. خبر دادند که اموال تاجر سالم هستند و کشتي اش را از غرق شدن نجات داده اند. تاجر طبق قولي که داده بود پانصد دينار به ملا داد. ملانصرالدين گفت: اگر هزار دينار به رمال مي دادم نمي توانست پيش بيني کند که پول من از اين راه پر پيچ و خم بدستم برسد.

موي مشکي و ريش سفيد

روزي مردي که موهايي مشکي و ريشي سفيد داشت وارد مجلسي شد که اتفاقا" ملانصرالدين در آن حضور داشت. از ملانصرالدين درباره اختلاف رنگ ميان ريش و موهاي آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سياهي موي سر و سفيدي ريش او نشان مي دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.

باب توجيه

مردي رفت كفش بخرد. اول يك جفت پوشيد كه به پاهايش گشاد بود، كفاش گفت: چند روز ديگر خود را جمع مي‌كند و كوچك مي‌شود. مرد آن را نپسنديد و كفش ديگري پوشيد كه به پاهايش تنگ بود. كفاش گفت: چند روز ديگر جا باز مي‌كند و گشاد مي‌شود. مرد آن را هم نپسنديد و كفش ديگري پوشيد كه اين بار كاملاً اندازه بود؛ مرد از كفاش پرسيد: اين كفش خوب است، شما مطمئن هستيد تنگ يا گشاد نمي‌شود؟ كفاش پاسخ داد: خاطر جمع باشيد به همين اندازه باقي مي‌ماند.

حرام كردن تعطيلات

كارمندي نزد رئيسش رفت و گفت: آقاي رئيس دو روز مرخصي مي‌خواهم تا ازدواج كنم. رئيس گفت: دو روز آخر هفته تعطيلي بودي چرا ازدواج نكردي؟
كارمند گفت: آخه نمي‌خواستم تعطيلاتم را حرام كنم.

علم بهتر است یا ثروت

معلم شاگرد را صدا زد تا انشایش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا...! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست های قرمز و بادکرده اش را به هم می مالید زیر لب می گفت: آری! ثروت بهتر است چون می توانستم دفتر بخرم و بنویسم .

تور پيرزنان

تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟ پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌ها را خريده‌ايد؟
پيرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خيلى دوست داريم !

نردباني دو طرفه

بهلول را پرسيدند:
حيات آدمي را در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردباني دو طرفه ،كه از يك طرف : " سن بالا مي رود " و از طرف ديگر : " زندگي پايين مي آيد ".

يك موي تو

بهلول پاي پياده بر راهي مي گذشت . قاضي شهر او را ديد و گفت:
شنيده ام " الاغت سقط شده " و تو را تنها گذارده است!
بهلول گفت:
تو زنده باشي. يك موي تو به صد تا الاغ من مي ارزد .

اسب سیاه

یکی اسبی به عاریت خواست گفت اسب دارم اما سیا هست گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است

بگذار او در آتش باشد

مردی زردشتی بمرد و قرضی برعهده او بماند پس مردی پسر او را گفت خانه ات را بفروش و قرض های را که به گردن پدرت بود بپرداز گفت اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود گفت نی گفت پس بگذار او در آتش باشد و من در خانه خود به آرامش

دعوی خدائی

مردی دعوی خدائی کرد شهریار وقت به حبسش فرمان داد مردی بر او بگذشت و گفت آ یا خدا در زندان باشد؟ گفت خدا همه جا باشد

طفل مکتبی

مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود

خرقه آخندی

آخندی را گفتند خرقه خویش را بفروش . گفت : اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند .

پیغمبر احمق

مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد نزد معتصم آوردند متعصم گفت شهادت می‌دهم تو پیغمبر احمق استی گفت آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شده‌ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد

چند حیله دانی

روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ چند حیله دانی گفت از صد فزون باشد اما نیکو تر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد

دریا باش

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد :...
" بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیر هندو گفت :
رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.

رعایت مشتری

روزی بهلول به حمام رفت،ولی خدمۀ حمام به او بی اعتنایی نمودند و آنطور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.با این حال وقت خروج ازحمام، بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
بهلول باز هفتۀ دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده بسیار مواظبت نمودند،ولی با این همه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام،بهلول فقط یک دینار به آنها داد،حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند:سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟!
بهلول گفت:مزد امروز حمام را،هفتۀ قبل که حمام آمدم پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.